|
|
|
|
|
تصویر فوق متعلق به آقایونه . نه اینکه آقایون آناناس باشند . ظاهری زبر و خشن و درونی نرم ولطیف !!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:41 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
ای دل ساده بکش درد ، بکش درد که حقت این است از زمانه بشو دلسرد که حقت این است هرچه گفتم نشو عاشق، نشنیدی، همچو پاییز بشو زرد که حقت این است دیدی آخر دمه مردانه بجز لاف نبود، بکش از مردم نامرد که حقت این است آنچه بر عاشق دل خسته روا دانستی ، فلک آخر سرت آورد که حقت این است
میان سینه هرکس بدان که رازی هست میان سینه و آن راز سوز و سازی هست چو سوز و ساز دو مهمان با وفای دلند به میهمان نخوانده مگر نیازی هست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:21 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
داشت بازی میکرد که متوجه ملخ شد . دونبال ملخ رفت تا بالاخره گرفتش . ملخ ترسیده بود . یکی از پاهای ملخ را از زانو شکست و شاخه نازک و باریکی داخل پای ملخ فرو برد . ملخ از درد به خود میپیچید و بال بال میزد و به برگ شاخه میخورد و صدا میکرد . وز وز وز وز پر پر پر پر ویژ ویژ ویژ ویژ ............... صدا با ناله و جیغ ملخ زیباتر و دلنشین تر بود . لذت میبرد و راضی بود از صدا و حرکت ملخ و ملخ هم .........................................
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:53 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
نصف کوزه ساده بود و نصف دیگر رنگی و در هر طرف کسی نشسته بود. یک نفر قسم میخورد کوزه بیرنگ و یکنفر قسم میخورد کوزه رنگیه . هیچکس حاضر نبود حرف دیگری رو قبول کنه . مشاجره بالا گرفت . یکنفر از راه رسید و کوزه را چرخاند. هر دو ساکت شدند . تازه حرف یکدیگر رو فهمیدن . چه خوب که یکنفر از راه رسید و ........... ولی اکثر مواقع کسی از راه نمیرسه و ............ پس کمی بهتر ببینیم . پس کمی جای دیگران ببینیم . پس کمی آرام باشیم تا بی دلیل .................. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 3:13 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
یه روز تعطیل بود . همه شهر عزا دار بودند . تو مشکی پوشیده بودی و ناراحت بودی . می خواستی من و بکشی . یه روز تعطیل بود . همه شهر شاد بودند . تو هم در مراسم شادی شرکت کردی و خوشحال بودی . می خواستی من و بکشی . زندگی برای من چه ارزشی داره ؟ چه فرقی برای من داره ؟ تو چه خوشحال باشی و چه ناراحت من قربانی همیشگی تو خواهم بود. از طرف گوسفند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:11 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
زن سیب سرخی در دست داشت و جلوی در منتظر ایستاده بود تا برگردد . مرد سوار بر اسب برای شکار در پی آهوان بود و میخواست با شکار برگردد . یکسال گذشت . زن همچنان منتظر ایستاده بود و مرد در پی شکار . پنجاه سال گذشت و همچنان ............. به خدا راست میگم . من با چشمای خودم دیدم. دیدم پس از این همه سال زن خسته نشده و همچنان در انتظار ایستاده و مرد نیز مایوس نشده و در پی شکار بود .
عجب فرش زیبایی بود .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 8:50 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
عجب روز جالبی بود ! از صبح ، در مترو ، اتوبوس ، خیابونها ، سر کار و .... به مردم توجه می کردم . هر کدوم از دروغ هایی که شنیده بودن یا گفته بودن حرف میزدن . یا با هم هماهنگ میشدن تا دروغ جدیدی به کسی بگن . یا به هم یاد میدادن چطور دروغ بگن . چطور در این دنیا زندگی کنم و چطور اعتماد کنم با این همه دروغ ؟ مگر من استثنا هستم ؟ چرا حرفی که من امروز زدم یا شنیدم باید راست باشه ؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:8 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
عجب بارونی چه رگباری چه تگرگی .................. پاییز اومد . چند روز زودتر . دیر و زود داره سوختو سوز نداره . سالهست که میاد و میره . ولی خاطره هاش میمونه و هیچ وقت نمیره !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:43 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
خدايا به من و خانواده ام سلامتي بده ، در درس و كارم موفق گردان ، شرايط خوب برايم فراهم كن و .......... ميگن خدا هر كه را دوست دارد رياضت بيشتر دهد و هر چه كسي در شرايط سخت قرار گيرد خدا او را بيشتر دوست دارد. پس چرا اينگونه دعا نمي كنيم ؟ خدايا سلامتي را از من بگير ، مشكلات من را بيشتر كن ، همه چيز را از من بگير و ........ يعني ميخواهيم خدا ما را دوست نداشته باشد ؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 7:52 توسط 3N
|
|
||
|
|
|
|
تابستون گرمه و سفر رفتن سخته ولي چون طول روز بيشتره و من ميتونم خيلي جاها رو ببينم خوشم مياد. در زمستون طول روز خيلي كوتاهه ولي سرماي عصرهاي تاريك زمستون خاطره انگيزه و حس جالبي به من دست ميده كه دوست دارم. شب و روز ويژگي هاي خود را دارند ولي هيچ وقت نتونستم اي دو را همزمان داشته باشم و از هر دو زيبايي استفاده كنم و هر بار يكي را بخاطر ديگري از دست ميدادم . چقدر اين اتفاق در زندگي زياد مي افته و بايد يكي را داشته باشي و يكي را از دست بدي .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:50 توسط 3N
|
|
||